آلفاباکس


برای تو، برای خودم

یه جایی شنیدم که میگفت:"من همه چیزمو از دست دادم، نمیخوام تو رو هم از دست بدم."

تنها دلیل زندگیم همین "تو"ئه. میدونم چیزی یا کسی هست که بتونم براش بمیرم و بتونم فقط با همون زندگی کنم. مطمئنم همچین "تو"ئی وجود داره. یعنی اگه نباشه، بقیه چیزا چه ارزشی داره؟

فقط نمیدونم یه چیزیه که از اول نداشتم یا بعدا گمش کردم؟ 

شاید داشتم و گمش کردم. مگه روزهای بچگی همچین روزهایی نیستن؟ روزهایی که نمیخوای از دستشون بدی. 

شایدم دچار توهم شدم و روزهای کودکی رو بیش از حد خوب میبینم. 

به هر حال آدما تو نسبی نگاه کردن خیلی ماهرترن. فکر میکنم مقایسه کردن واسشون بهترین راه شناختنه. 

من هم شاید کودکی رو نسبت به الانم میسنجم که فکر میکنم خیلی شاد بودم و "تو"ئی بوده. شاید اگه میتونستم به خودِ کودکی، مطلق نگاه کنم، میدیدم که کودکی هم چندان چنگی به دل نمیزده. فقط توهمی از "تو" داشتم.

راستش کم کم که دارم بزرگ تر میشم، این سوال واسم داره واضح تر میشه که این "تو" چرا باید بیرون از خودت باشه؟

و فکر میکنم نقطه شکست شکستها و بدبختیها و کوته نظریهای آدم، دقیقا از نقطه ای اتفاق میفته که به دنبال پیدا کردن چیزی خارج از خودش نیست.به دنبال این "تو"، تو خودش میگرده. تو خودشه یا اصلا شاید بهتر باشه بگم: "تو"، خودشه.  

شاید یه خورده خودخواهی باشه اما اگه این عشق به خودت نباشه، بقیه چیزا ارزشی نداره. عشق به بقیه از عشق به خودت شروع میشه.


منبع این نوشته : منبع
شاید ,خودت ,میکنم ,کودکی ,بقیه ,بقیه چیزا ,نباشه، بقیه